لذت از ادبیات
د, 04/08/1388 - 19:35
عیب شیرین دهنان نیست که خون می ریزند
جرم صاحبنظران است که دل می بندند
در دنیای ماشینی امروز و مخصوصا در این روزمرگی که ما آدم ها هر روز بیشتر دچارش میشیم، فقدان معنویت روز به روز بیشتر احساس میشه. فاصله گرفتن آدم ها از معنویت، فاصله از معنا، فاصله از ارزش و فاصله از شادی و خوشبختیه. ادبیات ما یک منبع غنی و بسیار لطیف برای شکستن روزمرگی و ورود شادی و معنویت به زندگی نسل امروزه. به خصوص که از جنس خود ماست. از زبان ما، آشنا با طبع و فرهنگ و اقلیم خود ما ایرانی ها. ادبیات ما نه وارداتیست و نه تحمیلی، به خاطر همین بسیار دلنواز و دلنشینه. در این جستار (جستار برابر فارسی Topic) از ادبیات زیبای فارسی هر چه به دستم بیاد می نویسم و از دیگر دوستان هم دعوت میکنم بنویسند تا این لذت و آرامش ارزشمند به اشتراک گذاشته بشه.
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
د, 10/14/1388 - 02:41
#1
گر مرد رهی نظر به ره باید داشت
خود را نگه از هزار چه باید داشت
در خانه ی دوست چو گشتی محرم
دست و دل و دیده را نگه باید داشت
---------------------------------------
گر بر سر نفس خود امیری مردی
ور بر دگری خرده نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی
---------------------------------------
شاعر: پوریای ولی
ش, 05/10/1388 - 08:00
#2
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوختتنم از واسطه دوری دلبر بگداختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوختآشنایی نه غریب است که دلسوز من استچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوختخرقه زهد مرا آب خرابات ببردخانه عقل مرا آتش میخانه بسوختچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوختماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوختترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمیکه نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
پ, 04/18/1388 - 13:34
#3
یک غزل فوق العاده زیبا از حافظ:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جاییدل که آیینه شاهیست غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشن راییکردهام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایینرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابیناییشرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پرواییجویها بستهام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی بالاییکشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریاییسخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام میام نیست به کس پرواییاین حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت بر در میکدهای با دف و نی ترساییگر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
تصنیف این غزل با صدای استاد شجریان واقعا یک شاهکاره.
در مورد این غزل می گن که به خاطر بیت آخر به حافظ تهمت ارتداد و کفر میزنند. حافظ هم با بزرگی به نام مولانا زينالدين ابوبكر تايبادي در این مورد مشورت میکنه و این شخص پیشنهاد میده که پیش از این بیت بیتی اضافه بشه که بیت آخر رو نقل قول کنه و چون "نقل کفر، کفر نیست" این تهمت از بین میره. حافظ هم بیت ماقبل آخر رو به غزل اضافه میکنه.
چ, 04/10/1388 - 08:35
#4
به خاطر ارادتم به حضرت حافظ و برای شروع:
يا رب سببي ساز که يارم به سلامتبازآيد و برهاندم از بند ملامتخاک ره آن يار سفرکرده بياريدتا چشم جهان بين کنمش جاي اقامتفرياد که از شش جهتم راه ببستندآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامتامروز که در دست توام مرحمتي کنفردا که شوم خاک چه سود اشک ندامتاي آن که به تقرير و بيان دم زني از عشقما با تو نداريم سخن، خير و سلامتدرويش مکن ناله ز شمشير احباکاين طايفه از کشته ستانند غرامتدر خرقه زن آتش که خم ابروي ساقيبر ميشکند گوشه محراب امامتحاشا که من از جور و جفاي تو بنالمبيداد لطيفان همه لطف است و کرامتکوته نکند بحث سر زلف تو حافظپيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
گروه موسیقی اوهام با اجرای این غزل به سبک راک اثری فوق العاده شنیدنی خلق کرده است.
چ, 04/10/1388 - 13:28
#5
سلام؛
اینو باهات موافقم. هم این شعر حافظ یکی از شاهکارهاش بوده و هم موسیقی که اوهام با اون تلفیق کرده. اینم جالبه که چند سالیه خواننده ها بخصوص خواننده های غیر ایرانی رو اوردن به شعر های کلاسیک و یا سنتی ایرانیو از اونا استفاده میکنند. این گذر از موسیقی سنتی ایرانی به راک و پاپ و جاز و ......برای شعر کلاسیک ایران خیلی جای بحث و گفتگو داره ولی چیزی که اینجا بشه مطرح کرد اینه که به نظر من شعر کلاسیک در عین اینکه روحت رو به بازی میکشه ولی اونو خدشه دار نمیکنه، زخمهایی که شعر های جدید با شاعر های نامعلومش به روح آدم وارد میکنه به نظر من باعث اینهمه جنگ و دعوا و خشونت تو کوچه خیابون ها و خانواده هاست. وقتی تو ماشین میشینی و یه آهنگی و گوش میدی که از اول تا آخر داره به همه فحش و بدوبیراه میگه این حس در تو ایجاد میشه که باید اینو به ماشین بقلی هم بگی، ولی وقتی میشنوی " چنان مشتاقام ای دلبر به دیدارت/ که گر روزی بر آید از دلم آهی بسوزد هفت دریا" همون موقع میخوای بپری بقل ماشین بقلیت که دستشو گذاشته رو بوق و ماچش کنی. این حقیقته من امتحان کردم{البته ماشین بقلیو ماچ نکردما} وا قعا تو روحیه آدم تاثیر داره.
زیاده گویی کردم ببخشید تا بعد.



