لذت از ادبیات
عیب شیرین دهنان نیست که خون می ریزند
جرم صاحبنظران است که دل می بندند
در دنیای ماشینی امروز و مخصوصا در این روزمرگی که ما آدم ها هر روز بیشتر دچارش میشیم، فقدان معنویت روز به روز بیشتر احساس میشه. فاصله گرفتن آدم ها از معنویت، فاصله از معنا، فاصله از ارزش و فاصله از شادی و خوشبختیه. ادبیات ما یک منبع غنی و بسیار لطیف برای شکستن روزمرگی و ورود شادی و معنویت به زندگی نسل امروزه. به خصوص که از جنس خود ماست. از زبان ما، آشنا با طبع و فرهنگ و اقلیم خود ما ایرانی ها. ادبیات ما نه وارداتیست و نه تحمیلی، به خاطر همین بسیار دلنواز و دلنشینه. در این جستار (جستار برابر فارسی Topic) از ادبیات زیبای فارسی هر چه به دستم بیاد می نویسم و از دیگر دوستان هم دعوت میکنم بنویسند تا این لذت و آرامش ارزشمند به اشتراک گذاشته بشه.
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
یک غزل فوق العاده زیبا از حافظ:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
کردهام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
تصنیف این غزل با صدای استاد شجریان واقعا یک شاهکاره.
در مورد این غزل می گن که به خاطر بیت آخر به حافظ تهمت ارتداد و کفر میزنند. حافظ هم با بزرگی به نام مولانا زينالدين ابوبكر تايبادي در این مورد مشورت میکنه و این شخص پیشنهاد میده که پیش از این بیت بیتی اضافه بشه که بیت آخر رو نقل قول کنه و چون "نقل کفر، کفر نیست" این تهمت از بین میره. حافظ هم بیت ماقبل آخر رو به غزل اضافه میکنه.
به خاطر ارادتم به حضرت حافظ و برای شروع:
يا رب سببي ساز که يارم به سلامت
بازآيد و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن يار سفرکرده بياريد
تا چشم جهان بين کنمش جاي اقامت
فرياد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتي کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
اي آن که به تقرير و بيان دم زني از عشق
ما با تو نداريم سخن، خير و سلامت
درويش مکن ناله ز شمشير احبا
کاين طايفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروي ساقي
بر ميشکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفاي تو بنالم
بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
گروه موسیقی اوهام با اجرای این غزل به سبک راک اثری فوق العاده شنیدنی خلق کرده است.
سلام؛
اینو باهات موافقم. هم این شعر حافظ یکی از شاهکارهاش بوده و هم موسیقی که اوهام با اون تلفیق کرده. اینم جالبه که چند سالیه خواننده ها بخصوص خواننده های غیر ایرانی رو اوردن به شعر های کلاسیک و یا سنتی ایرانیو از اونا استفاده میکنند. این گذر از موسیقی سنتی ایرانی به راک و پاپ و جاز و ......برای شعر کلاسیک ایران خیلی جای بحث و گفتگو داره ولی چیزی که اینجا بشه مطرح کرد اینه که به نظر من شعر کلاسیک در عین اینکه روحت رو به بازی میکشه ولی اونو خدشه دار نمیکنه، زخمهایی که شعر های جدید با شاعر های نامعلومش به روح آدم وارد میکنه به نظر من باعث اینهمه جنگ و دعوا و خشونت تو کوچه خیابون ها و خانواده هاست. وقتی تو ماشین میشینی و یه آهنگی و گوش میدی که از اول تا آخر داره به همه فحش و بدوبیراه میگه این حس در تو ایجاد میشه که باید اینو به ماشین بقلی هم بگی، ولی وقتی میشنوی " چنان مشتاقام ای دلبر به دیدارت/ که گر روزی بر آید از دلم آهی بسوزد هفت دریا" همون موقع میخوای بپری بقل ماشین بقلیت که دستشو گذاشته رو بوق و ماچش کنی. این حقیقته من امتحان کردم{البته ماشین بقلیو ماچ نکردما} وا قعا تو روحیه آدم تاثیر داره.
زیاده گویی کردم ببخشید تا بعد.
ارسال کردن نظر جدید
|
|
||







گر مرد رهی نظر به ره باید داشت
خود را نگه از هزار چه باید داشت
در خانه ی دوست چو گشتی محرم
دست و دل و دیده را نگه باید داشت
---------------------------------------
گر بر سر نفس خود امیری مردی
ور بر دگری خرده نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری مردی
---------------------------------------
شاعر: پوریای ولی